
به بهانه برگزاري كنفرانس دو روزه اي در دانشگاه منچستر انگليس در خصوص بررسي آثار فروغ فرخزاد، شاعر بي پايان، بر آن شدم كه مجموعه اي از نظرات دوستان و منتقدان آثارش را يكجا در حد توان جمع آوري كرده، در اينجا ارايه كنم.
فروغ در پانزدهم دي ماه و به قولي از خواهرش پوران، در هشتم دي ماه 1313 در تهران به دنيا آمد. او در سن 16 سالگي عاشق شد. عاشق پرويز شاپور. با وي ازدواج كرد و در 29 خرداد 1331 تنها فرزندش كاميار، متولد شد. ازدواجش ديري نپاييد و در سال 1334 از همسرش جدا شد. همين دوره اندك عاشقي و زندگي با معشوق، به اقوالي در زندگي وي بسيار تاثيرگذار بوده است. كامران تلطف استاد دانشگاه آريزونا، معتقد است پرويز شاپور در بلوغ فكري فروغ، نقش مهمي ايفا كرده است و در اثبات نظريه خود، به نامه هايي از فروغ كه در سن 16 تا 17 سالگي نگاشته شده اند، اشاره مي كند.
نخستين دفتر شعر فروغ با عنوان اسير در سال 1331 و بعد از آن مجموعه شعرهاي ديوار و عصيان به چاپ رسيدند. در سال 1342 "تولدي ديگر" با تيراژي بالاي 3000 نسخه و در سال 1343 كتاب ديگري تحت عنوان "ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد" از وي منتشر گرديد. فروغ فعاليتهاي ديگري نيز از جمله نقاشي و بازيگري را تجربه كرده كه مي توان به بازي در نمايشي به كارگرداني پري صابري تحت عنوان "شش شخصيت در جستجوي نويسنده" اثر لوئيجي پيراندلو اشاره كرد.
فروغ پس از آشنايي با ابراهيم گلستان، نويسنده و فيلمساز، وارد دنياي فيلم و سينما شد و تا پيش از مرگش در كارگاه فيلم گلستان به عنوان تدوينگر مشغول به كار بود. فيلم مستند "خانه سياه است" حاصل كار اوست كه از بهترين هاي سينماي مستند ايران بوده و موفق به دريافت جايزه نخست از جشنواره فيلم كوتاه اوبرهاوزن شد.
در خصوص تاثير ابراهيم گلستان بر زندگي فروغ، دكتر سيروس شميسا معتقد است كه تاثيري كه وي بر زندگي فروغ داشته، همچون تاثير شمس بر مولوي بوده است گرچه همانگونه كه قبلاً اشاره شد، تلطف منكر چنين تاثيري است و مرد اثرگذار زندگي فروغ را پرويز شاپور مي داند. استدلال دكتر شميسا بروز تحول در شعرهاي فروغ است. وي نقطه عطف تحول آثار فروغ را مجموعه تولدي ديگر مي داند. جايي كه هيچ شباهتي به آثار پيشين فروغ، يعني ديوار و عصيان مشاهده نمي شود. به اعتقاد دكتر شميسا، فروغ به زبان استعاره تولد دوباره خود را بيان مي دارد و در تولدي ديگر خبري از شعرهاي حاوي مسائل جسمي و ذهني وجود ندارد بلكه افكار فلسفي، عاطفي، سياسي و اجتماعي جايگزين آنها شده اند. وليكن دكتر تلطف مجموعه تجربه هاي شخصي فروغ را در پختگي و ديدگاه نوين وي تاثير گذار مي داند.
از مردان تاثيرگذار زندگي فروغ هم كه بگذريم به اين مي رسيم كه فروغ را به استناد پيش بيني هايي كه در آثارش بوده است، شاعر فردا مي دانند. "صداي تكه تكه شدن مي آيد... و قلب باغچه ورم كرده است". دكتر شميسا اين اشعار را نشانه اي از پيش بيني هاي فروغ از تغيير اوضاع سياسي و اجتماعي ايران مي داند كه در انقلاب 57 نمايان شد. فروغ علاوه بر اين پيش بيني ها راه حل نيز ارايه كرده است. "وفكر مي كنم كه قلب باغچه را مي توان به بيمارستان برد". فروغ بر خلاف برادرش كه درمان باغچه را در انهدام آن مي ديد، معتقد بود كه نبايد بگذاريم كه باغچه از بين برود و بايد درمان شود چرا كه در شعرش گفته بود "دلم براي باغچه مي سوزد". باغچه سمبل جامعه ايراني است.
آيدين آغداشلو، گرافيست و نقاش معاصر به عنوان يكي از دوستان نزديك فروغ، اولين خصوصيتي را كه از وي به ذهن مي آورد، اينست: " فروغ خنده خيلي قشنگي داشت". "فروغ اگر با کسی طرح دوستی می ریخت دوست بسیار خوبی بود. به پای او می ایستاد. محضر بسیار مطبوعی داشت". وي در مورد زندگي فروغ مي گويد: "زندگی فروغ فقط غم انگیز نبود. مالامال بود از لحظه های نشاط، جستجو، کنجکاوی و به دست آوردن امتیاز و امکاناتی که او را شاد می کرد، مثل امکان فیلم ساختن یا آدمهایی که کشف می کرد و دوست می داشت". "دوست داشت که آدم هایی اطرافش باشند. نه به شدت جلال آل احمد و نه به انزوای کسانی دیگری که اصلا این خصلت را نداشتند. ولی دوست داشت اطرافش شلوغ باشد". وي در خصوص تاثير ابراهيم گستان بر فروغ مي گويد: "تاثیر مستقیمی به مثابه رابطه شاگرد و معلمی نبود نه، این حضور و دیدگاهی که با آن همجوار شده بود این امکان را فراهم آورد که کارش را جدی تر بگیرد، دقیق تر کار بکند".
سيمين بهبهاني با وجود رنجيدگي كه دليلش را نيز بيان نمي كند در خصوص فروغ، زيبا مي گويد: "او واقعا هميشه زنده خواهد بود و شعر او شعر بسيار خوب و جاودانه ای است" و رمز ماندگاري و شهرت فروغ را اينگونه بيان مي كند: "واقعا من نمی توانم بگويم که شهرت او برای تماميت شعرش بود، بيشتر برای جسارت و بی پروايی او بود و بعضی ها سعی می کردند اين را به پای يک نوع گسست از سنت های دست و پا گير بگذارند که اين طور هم بود".
و نقل قولي نيز از زنده ياد فريدون مشيري در خصوص اولين ديدارش با فروغ: "دختری با موهای آشفته ، بادست هايی که از جوهر خودنويس آغشته شده بود ، با کاغذی تا شده که شايد هزار بار آن را در ميان انگشتانش فشرده بود، وارد اتاق هيات تحريريه مجله روشنفکر شد و با ترديد و دودلی، در حالی که از شدت شرم، کاملا سرخ شده بود و می لرزيد، کاغذش را روی ميز گذاشت. اين دختر فروغ فرخزاد بود...".
آثار فروغ فرخزاد، تا به امروز به بيش از 15 زبان ترجمه شده است و در اين بين، بيشترين ميزان ترجمه اشعار وي در آمريكا و به زبان انگليسي بوده است. آثار ترجمه شده فروغ فرخزاد همچنين در آلمان، تركيه، كشورهاي عرب و چين طرفداران قابل توجهي دارد.
وي در روز دوشنبه بيست و چهارم بهمن ماه ۱۳۴۵ ناهار را با پدر و مادرش خورد و ساعت چها ونيم بعدازظهر در تصادفی مرگبار در جاده دروس - قلهك درگذشت. روز چهارشنبه بيست و ششم بهمن ماه در مراسم تشييعی با شکوه توسط نويسندگان و هنرمندان و دوستدارانش در گورستان ظهيرالوله آراميد. هرسال دوستدارانش بر مزار او در ظهيرالدوله و در خانه خواهرش پوران خانم گرد آمده و ياد و خاطره او را گرامی می دارند.
همه هستی من آيه تاريکی است
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شكفتنها و رستن های ابدی خواهد برد
من در اين آيه ترا آه کشيدم، آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگی شايد
يک خيابان دراز است که هر روز زنی با زنبيلی از آن می گذرد
زندگی شايد
ريسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه می آويزد
زندگی شايد طفلی است که از مدرسه برمی گردد
زندگی شايد
افروختن سيگاری باشد، در فاصلهی رخوتناک دو هم آغوشی
يا عبور گيج رهگذری باشد
که کلاه از سر برمی دارد
و به يک رهگذر ديگر با لبخندی بی معنی میگويد "صبح بخير"
زندگی شايد آن لحظه مسدودی است
که نگاه من، در نینی چشمان تو خود را ويران می سازد
و در اين حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقی که به اندازه يک تنهايی است
دل من
که به اندازه يک عشق است
به بهانههای ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زيبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه يک پنجره می خوانند
آه …
سهم من اين است
سهم من اين است
سهم من،
آسمانی است که آويختن پردهای آن را از من می گيرد
سهم من پايين رفتن از يک پله متروک است
و به چيزی در پوسيدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطرههاست
و در اندوه صدايی جان دادن
که به من میگويد:"دستهايت را دوست میدارم"
دستهايم را در باغچه می کارم
سبز خواهد شد، می دانم، می دانم، می دانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهری ام
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخنهايم برگ گل کوکب میچسبانم.
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند،
هنوزبا همان موهای در هم و گردنهای باريک و پاهای لاغر
به تبسمهای معصوم دخترکی میانديشند
که يک شب او را
باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محلههای کودکی ام دزديده است
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصويری آگاه
که ز مهمانی يک آينه برمی گردد
و بدين سان است که
کسی می ميرد
و کسی می ماند
هيچ صيادی در جوی حقيری که به گودالی می ريزد، مرواريدی صيد نخواهد کرد
من
پری کوچک غمگينی را
می شناسم که در اقيانوسی مسکن دارد
و دلش را در يک نی لبک چوبين
می نوازد آرام، آرام
پری کوچک غمگينی
که شب از يک بوسه می ميرد
و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد