روزهای زیادی بعد از انتخابات ریاست جمهوری سپری شد. اتفاقاتی زشت و زیبایی هم تو این روزها وجود داشت. بعد از مدت مدیدی سری به وبلاگ زدم و اتفاقات این چند ماه گذشته رو جمع بندی کردم و شاید به یادگار چیزی بنویسم و این همه از خودم نپرسم که چاره چیست؟؟ روزهای اعتراض به خوبی پیش می رفت. مردم بودن و سکوت و گاه شعارهایی از سر بغض و کینه و سرخوردگی. در اعتراض به دیکتاتور به سیستم موجود که ظاهرا همه اونها رو نادیده گرفته بود. روزهای پر التهابی بود. از دیدگاه من تردید وحشتناکی در دل همه بود. حتی لحظاتی یا بهتر بگم ثانیه های مونده به شروع هر اعتراضی کسی مطمئن نبود که باید بره یا نه. چه بود پس این همه تردید؟؟؟ زندگی شخصی؟ رنج دیگران و بهره ما؟؟ شاید آمیخته ای از دلایلی از این دست. و شاید بزرگ بینی سیستم حاکم و قدرت مطلقه اون و اینکه لگد پشه به کجای فیل سازگار خواهد بود؟؟؟ بگذریم و قصه و غصه کوتاه کنم. نهایتا تقریبا بعد از چند روز متوالی دامنه اعتراضات به حدی فراتر از اعتراض به نتایج انتخابات رسید. حالا دیگه شعارهای (مرگ بر...) هم تولید شده بود. از طرفی میانجیگری بزرگان قوم به نتیجه ای نرسید، من الجمله سخنان هاشمی رفسنجانی در خصوص آزادی زندانیان و دلجویی از خانواده های آسیب دیدگان. حکومت دلش تاب نیاورده بود و از هفته دوم بعد از پایان انتخابات از شنبه ای که هرگز فراموش کردنی نیست، برخوردهای خشن و بگیر و ببندها شروع شد. تقریبا تمام اصلاح طلبان روانه زندان شدند. زید آبادی و ابطحی و عطریانفر و لیلاز و دیگه .... از طرف دیگه گند کشتار و تجاوز کهریزک همه زده بود بالا. در پی سرکوب اعتراضات، مردم به این نتیجه رسیدن که در مراسم مذهبی یا ملی که هر ساله براگزار می شه پیگیر اعتراضات شون باشن. از اون جمله مراسم روز قدس و عید فطر. وای خدای من. چه کسانی رو تو صف نماز عید فطر می دیدی. کسانی که اعتقادی شاید به مذهب نداشتن ولی برای اینکه به خواسته هاشون برسن حرکات سیاسی خودشون رو رتبه بندی کرده بودن. بعد از روز قدس و عید فطر، روز دانشجو و از پی هم روزها و مراسم دیگه تا اینکه رسیدیم به عاشورا. تا قبل از عاشورا تاکتیکهای حکومت جواب نداده بود. مثل پخش تلویزیونی توهین به آقای خامنه ای. جواب نداده بود. نتونسته بودن حمایت عوام رو به دست بیارن و اعتراضات همچنان برغم دستگیریها و تجاوزها پیش می رفت. برنامه از پیش تدارک شده توهین به عکس آیت الله خمینی. جواب نداده بود. تا اینکه موعد عاشورا رسید. حالا بهتر بود که از سرمایه های مذهبی مردم مایه بذارن و از این راه شاید بتون جنبش رو متوقف کنن. اینجا بود که خال برنده حکومت رو شد. البته یکی از برگها. سناریوی توهین به عاشورا و مقام امام حسین جواب داد. گرچه مردم به طور گسترده سرکوب شدن و تعدادی زیر چرخهای ماشین نیروی انتظامی له شدن. اما آنچه از تلویزیون جمهوری اسلامی به عنوان تصاویر توهین به عاشورا پخش شد جواب داد. به اندازه ای که سناریوی از پیش تعیین شده سوزاندن قرآن اجرایی نشد. حکومت با هر ترفندی بود مردم رو جمع آوری کرد برای محکوم کردن هتک حرمت عاشورای حسینی. حالا دیگه اون تردیدها به نفع حکومت به کنار کشیدن از جنبش منتهی شد. خیلی ها غلاف کردن و کشیدن کنار و اعتراضات رو تو دل خودشون ادامه دادن. کار به جایی رسید که در شب تعطیلات 22 بهمن، هموطنان عزیز تهرونی نهضت پمپ بنزین راه انداختن و آنچنان در صف پمپ بنزین بودن که مبادا یک دقیقه دیرتر به تفریحات و مسافرتشون برسن. همین شد که در روز 22 بهمن تقریبا با وجود اینکه معترضین زیادی تو خیابونها بودن نشه کار خاصی از پیش برد. حالا دیگه فرماندهان سرکوبگر جنبش سرشون رو بالا گرفته بودن و باد در غبغب که چه ناز و قشنگ چشم فتنه رو کور کردن. روزها گذشت و چهارشنبه سوری هم با هیجان و گاهی با شعار در مناطق مختلف برگذار شد به رغم همه تلاشها و جلوگیریها.
بعضی موقعها فکر می کنم اگر جنبش به ثمر نشسته بود یا بشینه در آینده نزدیک آیا نتیجه مطلوب وصول خواهد شد؟ آیا واقعا عامه مردم و بدنه ایران خواهان تغییر هستن. آیا آن دموکراسی که دغدغه قشر فرهیخته جامعه هست، مطلوب عوام هست؟ آیا پشتیبانی معنوی عوام در پس این حرکت هست؟ در این موقع هست که سریع ذهنم متوجه ترکیه می شه. کشوری که چندین سال پیش به همت کمال آتاتورک به سمت سکولاریسم رفت. سکولاریسمی که ارزش محسوب می شه و انحراف از اون خشم ارتش رو به همراه داره. بهتر و واضحتر بگم که سکولاریسم از راه دیکتاتوری. هر از گاهی بااینکه ترکیه رو به پیشرفت می ره ولی صداهایی از اسلام خواهی یا حرکتهایی از اسلامیزه کرده جامعه شنیده و دیده می شه. فکر نمی کنم تضمینی در بقای سکولاریسم ترکیه با فشار ارتش وجود داشته باشه. می خوام به اینجا برسم که در راه دموکراسی و رسیدن به آزادیهای مدنی اگر خواست عامه مردم نباشه، هر چند دموکراسی خاصل بشه ولی هیچ تضمینی در بقای اون نیست. اگر خواست بدنه جامعه ایران برای فهم و رسیدن به دموکراسی نباشه حتی اگر جنبش سبز به نتیجه برسه هیچ تضمینی نیست برای جلوگیری از ارتجاع در آینده به سمت یک حکومت یا یک سیستم دینی و اسلامی دیگر. اگر نگاهی به تاریخ اروپا بندازیم با اندکی تامل به این نتیجه می رسیم که با تجربه کردن انواع مختلف سیستمای دیکتاتوری مذهبی و مکتبی، درسی که مردم آموختند گذار از همه نوع دیکتاتوریسم و پشتیبانی از دموکراسی به حد اعلا بود. برای چنین جامعه ای امکان ارتجاع نیست. چون جامعه با گوشت و پوست و استخونش فهمید باید به سمت دموکراسی بره و مردم دل از انواع علایق مکتبی و مذهبی کندن و رفتن به سمت ارزشها و تجربه های بشری و واقعی.
در ایران اگر به روزی نرسیم که چنین خواستی در بدنه و همه سطوح جامعه جاری و ساری باشه، امکان نیل به دموکراسی وجود نداره حتی اگر وجود داشته باشه کوتاه مدت خواهد بود. جامعه ایران باید به نقطه ای از بینش مذهبی و مکتبی برسه که نگاهش به دین و مذهب به عنوان مقوله شخصی در زندگی باشه و سعی در تکثیر و تعمیم و تحمیل آرای مذهبی خود به دیگران و سطوح دیگر نداشته باشه. در این صورت خواهد بود که دیگه هیچ مسلکی از سیستمهای سیاسی نمی تونه سوار موج سادگی مردم بشه و بتازونه.
کمی جنبش سبز رو به دلمون راه بدیم. کمی در درون خودمون هم جنبش سبز راه بندازیم. کمی اعتقادات و افکار مون رو مرور کنیم و به خودمون اجازه بدیم که همه ارزشهای مکتبی و مذهبی رو در دل خودمون قرار بدیم و در جامعه دنبال پیگیر خواسته های اینچنینی نباشیم. کمی صبر به خرج بدیم و و با کمی وقت گذاشتن و ارتباط برقرار کردن با سطوح دست پایین جامعه، اونها رو هم با خودمون همراه کنیم و بهشون یاد بدیم که چطور می شه مذهبی و مکتبی بود و در عین حال آزاد و با احترام زندگی کرد. این یکی از بزرگترین اشتباهات روشنفکران امروزی جامعه ماست که بیشتر دنبال کل کل کردن هستن و اگر بخواهی مطلبی از اونها بخونی باید مثل بوعلی سینا چهل بار تلاش کنی تا بفهمی چه می گن.
کوتاه سخن اینکه صبر باید کرد. تلاش باید کرد. از خودمون شروع کنیم از خانواده تا همه از پایین ترین سطح جامعه جنبش سبز باشیم و بفهمیم و بدونیم جنبش سبز یعنی زندگی با آزادی برای هم و برای وطن بدون اینکه بخواهیم افکار مون رو و اعتقادات مون رو به هم تحمیل کنیم و بدونیم که با عقل و منطق زندگی کنیم. همه تجربه های انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی را به خاطر داشته باشیم و توجه کنیم که تا بستر مناسب برای تغییر ایجاد نشه و آینده تغییر تضمین نشده باشه، فشار بیخود وارد نکنیم چرا که همه چیز من جمله تغییر هم به ابتذال کشیده می شه.