غروب یکشنبه دلگیر! ایران که بودیم غروبهای جمعه دلگیر بود، مثل بقیه مردم فکر می کردم که راز و رموزی در غروب جمعه است. الان که بیرون از ایرانم، می دونم که راز و رموزی نیست، هرچه هست غروب یک روز تعطیل هست، که مجالی برای فکر کردن داری، مجالی برای اینکه به خودت سر بزنی
امروز یکشنبه 22 خرداد 90 گوشه دنج آشپرخونه نشسته ام چای می نوشم، در این فکرم که چرا همه جا شد الا ایران! این همه فراخوان این همه درخواست. یاد دوسال پیش افتادم که بی هیچ منتی دو سه میلیون آدم تو خیابون آزادی و انقلاب بودیم، لحظه ای سکوت و لحظه ای جستجوی رای نشمرده مون! افسوس که از گذشته درس نگرفته بودیم و تظاهرات سکوت در پیش گرفتیم! افسوس که فرصت رو غنیمت ندونستیم و خود جوش نرفتیم به سمتی که باید می رفتیم! که امروز برای اومدن دو نفر به خیابون و برای شنیدن صدایی، کلی بیانیه و دعوت و آخرش هم ظاهرا هیچ
حس یاس عجیبی قلبم رو فرا گرفته، شاید نزدیکه که بزنم زیر گریه، زیر بار این زبونی و ترس و انتظار!!! وقتی دور و بر خودمون رو می بینم که دیرتر از ما شروع کردن و زودتر از ما هزینه دادن و دیکتاتورهاشون رو انداختن بیرون، نا امید تر می شم. یاد خونهایی می افتم که چه بیهوده ریخت! یاد همه شهیدان از ندا تا هاله تا هدی!
همچنان که فنجان چای رو می نوشم، به این فکرم که یه چند مشت جوون تحصیلکرده و پر شور وشوق برای چه کسانی میان تو خیابون و پرپر می شن؟ برای کسانی که به یه مشت سیب زمینی راضی هستن و چشمشون رو به چه نعماتی که لایقش هستن بستن!
لحظات سپری می شن و فکر از پی فکر! یکشنبه چه دلگیر تر از جمعه!
0 نظرات:
ارسال يک نظر